سلام مي كند ومن چشم هايم به ديدارش روشن مي شود ،مسعود هم طبق معمول ان وسط ها خودش را مي رساند
مي پرسم حال اصفهان چه طور است
مي گويد آبش سنگين است
مسعود هنوز سرش پايين بود
نازنين به طرز ناجوري رويش سفيد و بي رنگ شده
-خوب امين !!!تو وبلاگت حرفاي بد بد نوشتي چي اين طوري افسرده ت كرده ؟اين كه افتادي گردنت شكست ولي نخاعت هيچ چيش نشد يا بابا شدنت ؟
-چي چي شدنم ؟
-نبايد مي گفتم نازنين نه ؟خوب چرا بهم نگفتي كه سوتي ندم ؟؟
-چي چي شدنم ؟اين چي ميگه نازنين
نازنين ناراحت و بي حوصله از اتاق مي زنه بيرون ،پشت بندش سيما و مسعود مي روند و من توي اتاق با رويا يا كابوس پدر شدن تنها مي مانم
كمي با خودم فكر مي كنم كه آنم زمان ها كه منو نازنين فقط براي هم زندگي مي كرديم بهتر بود ،آن زمان ها كه بهانه اي جز حضور هم نداشتيم ،ولي ما سال ها حسرت اين اتفاق را خورديم و حالا ديگر .......
با خودم فكر كردم كاش دختر باشد كه نازنين تو آمد و بي مقدمه گفت :دوست داري اسم پسرم رو چي بذاريم ؟
-نمنه ؟پسر كدومه ؟هنوز كه معلوم نميشه !من دوست دارم اسم دخترمو بذارم نسيم
-نخير همين كه من ميگم پسرم
-دخترم
پسرم
دخترم
-اصلا تو زيادي داره بهت خوش ميگذره اين جا
-چه ربطي داره نازنين
-باز به من ميگي دارم حرف بي ربط ميزنم ؟
-من چيز مي خورم
-نوش جان
-اه
امين از وقتي مريض شدي ظرف ها تو سينك موندن
-از وقتي مريض شدم تو رو حسابي نديدم
-انباري هم پر سوسك شده
-نقش من تو خونه با مش رحمان چه فرقي مي كنه ؟
-مگه بايد فرق كنه ؟
-نازي ي ي ي ي ي ي ي ي؟؟؟؟؟؟
-مي دوني چقدر دوستت دارم ؟
پي نوشت :آه چقدر پوشك بچه گرونه ؟؟؟
2- بسه ديگه از شريعتي ننويسيد از يكي ديگه كه دوست داريد بنويسيد !!!
3-امرئز اومدم خونه ديدم بي بي سي قطعه مال شما ها هم همين طور ؟
۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه
۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه
می خواهم زنده نمانم
امروز سلامت می کنم کمی افسرده تر از دیروز
امروز هوای سرم تنها و تنها هوای غریبی است و حسرت
هوای دلم هوای همان سایه مرگ است ،کاش آن روز روی سرم بود
امروز سلامت می کنم غمگین تر از دیروز نازنین
امروز چقدر سرم برای تو درد می کند ،کاش تو هم کمی بدانی چقدر بد حالم نازنین
امروز می خواهم زنده نمانم نازنین
کاش امروز بدانی بی تو دلم گرفته است در این هوای غریب
÷س این مدرکت به چه دردی می خورد ؟وقتی حتی اجازه نمی دهند که کمی کنارم بیشتر بمانی ؟پس این شغل مزخرف ما می خواهد کجا دستمان را بگیرد ،از خودم تعجب می کنم من که همیشه از بوی بیمارستان متنفر بودم پس چرا پزشک شدم ؟
نازنین امروز دیوانه ام ،آن قدر که می توانی روی حرف هایم حساب نکنی
نازنین من بی تو کجا بمانم ،من دورم از تو ،دور و دور و دور
نازنین من دورم از تو
دورم از تو .....
امروز دیگر هوای حوصله ام بارانی بود ،هوای حوصله ام بارانی بود
در این کنج غربت
در این هوای بیماری در زیر سایه ی رمیده ی مرگ ،امروز تنها و تنهام
من تو را می خواهم ،من اینجا نمی خواهم بمانم ،من نمی خواهم نا توان بمانم
نازنین دوستت دارم
پی نوشت :ببخشید هوای بیمارستان با آدم این طوری می کنه
بازم از شریعتی برام بنویسید
ف.دورود جان غم سنگینی غربت را می دانی می دانم که می دانی اما لا اقل تو با کسی هستی ولی آن گوشه و در آن شهر غریب سیما چه می کند ؟خودش نمی داند برایش دعا کن که هوای حوصله اش مثل امروز من هر روز بارانی است
امروز هوای سرم تنها و تنها هوای غریبی است و حسرت
هوای دلم هوای همان سایه مرگ است ،کاش آن روز روی سرم بود
امروز سلامت می کنم غمگین تر از دیروز نازنین
امروز چقدر سرم برای تو درد می کند ،کاش تو هم کمی بدانی چقدر بد حالم نازنین
امروز می خواهم زنده نمانم نازنین
کاش امروز بدانی بی تو دلم گرفته است در این هوای غریب
÷س این مدرکت به چه دردی می خورد ؟وقتی حتی اجازه نمی دهند که کمی کنارم بیشتر بمانی ؟پس این شغل مزخرف ما می خواهد کجا دستمان را بگیرد ،از خودم تعجب می کنم من که همیشه از بوی بیمارستان متنفر بودم پس چرا پزشک شدم ؟
نازنین امروز دیوانه ام ،آن قدر که می توانی روی حرف هایم حساب نکنی
نازنین من بی تو کجا بمانم ،من دورم از تو ،دور و دور و دور
نازنین من دورم از تو
دورم از تو .....
امروز دیگر هوای حوصله ام بارانی بود ،هوای حوصله ام بارانی بود
در این کنج غربت
در این هوای بیماری در زیر سایه ی رمیده ی مرگ ،امروز تنها و تنهام
من تو را می خواهم ،من اینجا نمی خواهم بمانم ،من نمی خواهم نا توان بمانم
نازنین دوستت دارم
پی نوشت :ببخشید هوای بیمارستان با آدم این طوری می کنه
بازم از شریعتی برام بنویسید
ف.دورود جان غم سنگینی غربت را می دانی می دانم که می دانی اما لا اقل تو با کسی هستی ولی آن گوشه و در آن شهر غریب سیما چه می کند ؟خودش نمی داند برایش دعا کن که هوای حوصله اش مثل امروز من هر روز بارانی است
۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه
سايه ي مرگ
چهره اش شب ها جلوي چشم هايم است ،دختر جواني بود كه روي تخت افتاده بود ،پرستار انگار نه انگار كه آن جا سي سي يو بود ،داد مي زد كه ساعت ملاقات تمام شده ،پسر جوان دست همسرش را مي گيرد و مي بوسد و اتاق را ترك مي كند و دختر ،همسرش را با چشم همراهي مي كند !از اتاق بيرون مي زنم و نمي دانم در چه حالي هستم !از رشته ام متنفر مي شوم ،مي دانم كه دوباره نقطه ي ضعفم مي سوزد ولي دوست دارم كه بسوزد ،مي دانم هنوز نمي توانم پزشك باشم و يادم برود كه .....حس آن دختر حسي بود كه در چند ماه گذشته هزاران بار تجربه اش كرده بودم حس احتياج و احتياج واحتياج ،حس بد تنهايي در اتاقي كه تنها و تنها بوي مرگ مي دهد و نه چيز ديگري اتاقي كه تنو تنهايي و خدا و شايد گاهي هم عبو و مرور فرشته ي مرگ!!
دندان هايم را بر هم مي فشارم همه متوجه حال بدم مي شوند از من مي خواهند بروم ولي نمي توانم !
به زور تنها صندلي ام را جلو مي برم و نگاه نمي كنم به كجا مي روم ،پرواز مرگ را در آن اتاق حس مي كنم ،مي دانم امشب در اين نزديكي اتفاقي مي افتد نا خوشايند ،^مي گويم از سي سي يو متنفرم ،مي گويم از رشته ام متنفرم ،مي گويم كه ........
ديگر هيچ نمي گويم ،فرصت فرياد زدن هم ندارم ،فكر مي كنم مرگ به سراغ خودم آمده ،حتي ديگر انتهاي پله هاي اضطرار را هم كه بدون پاگرد تا 5 طبقه پايين تر كشيده شده را نمي بينم و فقط صداي آشناي تو كه مي پرسي :مي داني چقدر دوستت دارم و صورت دوست داشتني ات كنار در كه مي گويي به خدا سپردمت !
به راستي هم اگر مرا به خدا نسپرده بودي ؟؟؟؟؟چه مي شد !!!!!!!!!!!!!!
امشب تمام فكرم سايه ي مرگ است كه بالاي آن اتاق بود و تختي كه بعدها خالي شد و اي كاش با شادماني خالي شده باشد
پي نوشت :هنگاميكه كار مي كنيد جز فلوتي نيستيد كه زمزمه ي روز ها را در قلبتان مي خوانيد و موسيقي جاودان خواهيد شد
2-پرزيدنت اوباما جايزه صلح نوبل را برد و ما را همه در بهت فرو برد كه تا پرزيدنت ..... هست چرا اوباما بايد جايزه صلح را ببرد
3-اگر تجربه ي مرگ داريد برام بنويسيد مي خوام بدونم اگه براتون اين اتفاق افتاده شما هم مثل من چيز خاصي تو نظر تون اومده يا نه ؟
4-اگر به وبلاگ هاتون سر نمي زنم ببخشيد چون اينجا تو بيمارستان دسترسي به نت برام كمه و از اون فرصت فقط براي به روز كردن و چك ايميل هام مي تونم استفاده كنم
5- بياييد از دكتر شريعتي يك جمله بنويسيم
دندان هايم را بر هم مي فشارم همه متوجه حال بدم مي شوند از من مي خواهند بروم ولي نمي توانم !
به زور تنها صندلي ام را جلو مي برم و نگاه نمي كنم به كجا مي روم ،پرواز مرگ را در آن اتاق حس مي كنم ،مي دانم امشب در اين نزديكي اتفاقي مي افتد نا خوشايند ،^مي گويم از سي سي يو متنفرم ،مي گويم از رشته ام متنفرم ،مي گويم كه ........
ديگر هيچ نمي گويم ،فرصت فرياد زدن هم ندارم ،فكر مي كنم مرگ به سراغ خودم آمده ،حتي ديگر انتهاي پله هاي اضطرار را هم كه بدون پاگرد تا 5 طبقه پايين تر كشيده شده را نمي بينم و فقط صداي آشناي تو كه مي پرسي :مي داني چقدر دوستت دارم و صورت دوست داشتني ات كنار در كه مي گويي به خدا سپردمت !
به راستي هم اگر مرا به خدا نسپرده بودي ؟؟؟؟؟چه مي شد !!!!!!!!!!!!!!
امشب تمام فكرم سايه ي مرگ است كه بالاي آن اتاق بود و تختي كه بعدها خالي شد و اي كاش با شادماني خالي شده باشد
پي نوشت :هنگاميكه كار مي كنيد جز فلوتي نيستيد كه زمزمه ي روز ها را در قلبتان مي خوانيد و موسيقي جاودان خواهيد شد
2-پرزيدنت اوباما جايزه صلح نوبل را برد و ما را همه در بهت فرو برد كه تا پرزيدنت ..... هست چرا اوباما بايد جايزه صلح را ببرد
3-اگر تجربه ي مرگ داريد برام بنويسيد مي خوام بدونم اگه براتون اين اتفاق افتاده شما هم مثل من چيز خاصي تو نظر تون اومده يا نه ؟
4-اگر به وبلاگ هاتون سر نمي زنم ببخشيد چون اينجا تو بيمارستان دسترسي به نت برام كمه و از اون فرصت فقط براي به روز كردن و چك ايميل هام مي تونم استفاده كنم
5- بياييد از دكتر شريعتي يك جمله بنويسيم
۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه
دنيا بخواهد تو نخواهي...
خدا مي پرسد حالت چه طور است ؟
مي گويم همين كه حالم را مي پرسي يادم مي رود بگويم چرا اين كار ها را با من مي كني ؟!!!
خدا مي گويد حال كردي چطوري زنده نگهت داشتم
مي گويم بيشتراز آن كه فكرش را مي كردم
خدايا تو حفظم مي كني نه ؟آن قطعه ي گمشده ي زندگي من !!!!چرا آن جاست ؟
خدايا تو يك روز مي خواهي آن چه را كه من مي خواهم !مي دانم كه ...
خدا مي گويد : برو بچه جان رويت را كم كن ،پايت را اينقدر از گليمت دراز تر نكن !!ببين همه ي ما و اين فرشتگان بيچاره را مچل خودت كردي كه هي تو را حفظ كنيم !!ما مثلا آدم را با شعور آفريديم كه يه كمي به كارهاي ديگرمان برسيم !!ولي نمي دانم چرا همه دست نخورده تحويلش ميدن !خوب چشمت كور ببين با اون ويلچر بي صاحب شده ات كدوم گوري مي روي !خوب اگر چشمهايت عيب كرده اند برو دكتر !!ما اين همه آدم آفريديم هيچ كدام به كند ذهني تو نبودند كه اين همه پله را تشخيص ندهند !!خوب شد آن روز دستمان در كهكشان ديگري بند نبود و گرنه دير رسيده بوديم آن مهره ي شكسته ات نخاعت را قطع مي كرد !!!يه كم به خودت بچسب به زندگي ات بچسب ما كه بيكار نيستيم احوالات اين همه آدم و عالم را ول بفرماييم تو را حفظ كنيم !!خودت مي داني ديگر !!اگر دوباره تكرار شود قول نمي دهم !!!شايد اصلا اين ورها اوردمت كه ديگرجلو چشم خودمان باشي !!!اين طوري راحت تر حفظ مي شوي نه ؟؟؟
-خدايا من كه به رحمتت اميدوارم !
خدا مي گويد :با اين جمله ات خيلي حال كردم
-دنيا بخواهد تو نخواهي ........دنيا نخواهد تو بخواهي
خدا مي گويد:باز تو روت خنديدم پررو شدي ؟؟؟ما فعلا مي خواهيم اسرار گند كاري بعضي ها را روي دايره بريزيم !سرمان شلوغ است فعلا خودت مواظب خودت باش و فعلا آن گردن شكسته ات را زياد تكان نده كه يه وقت نخاعت مشكل دار نشود كه زنت مي آيد شكايت !!خودمان مانده ايم اين چه موجوداتي بود آفريده ايم !زن ها را مي گويم ها !!!دو هفته است ما را ول نمي كند آن قدر التماس مي كند دلمان برايش ريش مي شود آخر نمي فهمم ما كه چيز خاصي به تو نداده ايم اين چرا اين قدر برايت ميميرد !!!دو هفته است يه ريز توي گوشمان دعا مي كند !گفتيم اجابتش كنيم كه بلكن ما را ول كند بگذارد به خدايي مان برسيم !!امروز هم يه ريز مي گويد خدايا شكر !!!ما با تو چه كنيم اين زنت ولمان مي كند ؟؟؟
-خودت كه مي شناسيش !او كه به جز تو كسي را ندارد
-باز احساسات ما را جريحه دار نكن
-خدايا دنيا بخواهد تو نخواهي ..........................
ممنونم !!!
پي نوشت:فكر كنم فهميدين چرا نبودم !!!ببخشيد!!!!
مي گويم همين كه حالم را مي پرسي يادم مي رود بگويم چرا اين كار ها را با من مي كني ؟!!!
خدا مي گويد حال كردي چطوري زنده نگهت داشتم
مي گويم بيشتراز آن كه فكرش را مي كردم
خدايا تو حفظم مي كني نه ؟آن قطعه ي گمشده ي زندگي من !!!!چرا آن جاست ؟
خدايا تو يك روز مي خواهي آن چه را كه من مي خواهم !مي دانم كه ...
خدا مي گويد : برو بچه جان رويت را كم كن ،پايت را اينقدر از گليمت دراز تر نكن !!ببين همه ي ما و اين فرشتگان بيچاره را مچل خودت كردي كه هي تو را حفظ كنيم !!ما مثلا آدم را با شعور آفريديم كه يه كمي به كارهاي ديگرمان برسيم !!ولي نمي دانم چرا همه دست نخورده تحويلش ميدن !خوب چشمت كور ببين با اون ويلچر بي صاحب شده ات كدوم گوري مي روي !خوب اگر چشمهايت عيب كرده اند برو دكتر !!ما اين همه آدم آفريديم هيچ كدام به كند ذهني تو نبودند كه اين همه پله را تشخيص ندهند !!خوب شد آن روز دستمان در كهكشان ديگري بند نبود و گرنه دير رسيده بوديم آن مهره ي شكسته ات نخاعت را قطع مي كرد !!!يه كم به خودت بچسب به زندگي ات بچسب ما كه بيكار نيستيم احوالات اين همه آدم و عالم را ول بفرماييم تو را حفظ كنيم !!خودت مي داني ديگر !!اگر دوباره تكرار شود قول نمي دهم !!!شايد اصلا اين ورها اوردمت كه ديگرجلو چشم خودمان باشي !!!اين طوري راحت تر حفظ مي شوي نه ؟؟؟
-خدايا من كه به رحمتت اميدوارم !
خدا مي گويد :با اين جمله ات خيلي حال كردم
-دنيا بخواهد تو نخواهي ........دنيا نخواهد تو بخواهي
خدا مي گويد:باز تو روت خنديدم پررو شدي ؟؟؟ما فعلا مي خواهيم اسرار گند كاري بعضي ها را روي دايره بريزيم !سرمان شلوغ است فعلا خودت مواظب خودت باش و فعلا آن گردن شكسته ات را زياد تكان نده كه يه وقت نخاعت مشكل دار نشود كه زنت مي آيد شكايت !!خودمان مانده ايم اين چه موجوداتي بود آفريده ايم !زن ها را مي گويم ها !!!دو هفته است ما را ول نمي كند آن قدر التماس مي كند دلمان برايش ريش مي شود آخر نمي فهمم ما كه چيز خاصي به تو نداده ايم اين چرا اين قدر برايت ميميرد !!!دو هفته است يه ريز توي گوشمان دعا مي كند !گفتيم اجابتش كنيم كه بلكن ما را ول كند بگذارد به خدايي مان برسيم !!امروز هم يه ريز مي گويد خدايا شكر !!!ما با تو چه كنيم اين زنت ولمان مي كند ؟؟؟
-خودت كه مي شناسيش !او كه به جز تو كسي را ندارد
-باز احساسات ما را جريحه دار نكن
-خدايا دنيا بخواهد تو نخواهي ..........................
ممنونم !!!
پي نوشت:فكر كنم فهميدين چرا نبودم !!!ببخشيد!!!!
۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه
از اول مهر متنفرم
روز اول مهر است و من از خانه بيرون ميروم كه سري به دانشگاه بزنم ،در راه بچه هاي زيادي رو مي بينم كه پايين برج خيابون آصف (زعفرانيه)واسه سرويس وايستادن سرم رو از پنجره بيرون مي كنم و داد مي زنم از اول مهر متنفرم !!!!بچه ها برايم دست تكون مي دن و اونا هم داد مي زنن منم همين طور !!راستش را بخواهيد اگرچه از دوران مدرسه خاطرات شيريني دارم ولي هيچ وقت دلم نخواسته كه دوباره بچه مدرسه اي بشم ،درست برعكس دوران دانشجويي كه هميشه مي خواستم دوباره دانشجو باشم !به دانشگاه كه مي رسم يه سري بچه مي بينم كه قيافشون داد ميزنه سال اولي اند !آخه فقط سال اولي ها روز اول مهر اونم روز 4 شنبه دانشگاهو افتتاح مي كنن !اول خندم ميگيره ولي ياد خودم مي افتم !!!روز اول مهر كه مي خواستم برم دانشگاه ،اون روز كلاسم ساعت 10 شروع ميشد ومن ساعت 6 صبح پا شدم رفتم حموم و موهامو درست كردم فكر كن !!!!!چون فكر مي كردم اونجا سالن مده !!بعد پياده راه افتادم از ولنجك تا تجريش رفتم !!و بعدشم رفتم دانشگاه !!ساعت 30/8 رسيدم دانشگاه و تقريبا كسي تو دانشگاه نبود !يواش يواش دانشگاه پر ميشه و من سر اولين كلاس حاضر ميشم !موقع حضور و غياب چنان ميگم بله كه همه بر ميگردن !دختر سفيد و چشم سبزي با لبخندي عجيب نگاه مي كند از خجالت آب مي شوم و مي خواهم زمين دهن باز كند و من ص3اف بروم توش !ياسمن بر مي گردد و بي صدا مي گويد خاك بر سرت كنن نديد بديد !!!مي گويم مگر شما بديد بديد بودي ؟؟خوب يه عمر آرزو داشتم ديگه !!چنان همه جا در مورد دانشگاه حرف مي زدم كه همه بفهمند من دانشجو ام !روپوش سفيدم را اتو كرده روي دستم مي انداختم و مادرم مسخره ام ميكرد كه ديگه لبو فروش محل هم تا حالا فهميده كه تو دانشجوي پزشكي هستي !خلاصه ترم اول رو هوا سير مي كردم !البته اين اسمش خود شيفتگي حاصل از دانشجوييه !!همه دارن وهمه .....
حالا اون دختر سفيد چشم سبز داره باهام زندگي مي كنه و هر وقت مي تونه ميگه :
-اه امين يادته اون روز...
-آره يادمه كه چي بشه ؟؟
-كه بري ظرفا رو بشوري
-چه ربطي داره نازي؟
-به من مي گي دارم حرف بي ربط ميزنم ؟
-من چيز مي خورم
-خوشمزه است ؟
-اه نازنين !!
-سوسول
-ديگه اين حرفو بهم نزن هيچ خوشم نمي آد
-پس برو ظرفارو بشور
-چه ربطي داره
باز به من ميگي ...........................
و زندگي ادامه داره !!حتي وقتي 900 هزار تومن ميدي ماشين ظرفشويي براي زنت و كلي هم پول سرايدار ميدي و دست آخر خودت مجبوري ظرفا رو بشوري
زندگي ادامه داره چون نازنيني هست كه منو مسخره كنه وبه من بگه كه چقدر دوستم داره و اگه ظرفا رو بشورم بيشتر دوستم داره !!
دوستت دارم نازنين !!!!!!با همه ي مصيبت هايي كه داري !!!!و از اول مهر متنفرم با همه ي ......
پي نوشت:مانياي عزيز مي خواي جوابتو تو وبلاگ بدم ؟؟؟
2-مسعود مي كشمت
3-ببينم شما از اول مهر خوشتون مياد ؟؟؟؟؟
4-اصفهانيا كامنت بذارن كارشون دارم
حالا اون دختر سفيد چشم سبز داره باهام زندگي مي كنه و هر وقت مي تونه ميگه :
-اه امين يادته اون روز...
-آره يادمه كه چي بشه ؟؟
-كه بري ظرفا رو بشوري
-چه ربطي داره نازي؟
-به من مي گي دارم حرف بي ربط ميزنم ؟
-من چيز مي خورم
-خوشمزه است ؟
-اه نازنين !!
-سوسول
-ديگه اين حرفو بهم نزن هيچ خوشم نمي آد
-پس برو ظرفارو بشور
-چه ربطي داره
باز به من ميگي ...........................
و زندگي ادامه داره !!حتي وقتي 900 هزار تومن ميدي ماشين ظرفشويي براي زنت و كلي هم پول سرايدار ميدي و دست آخر خودت مجبوري ظرفا رو بشوري
زندگي ادامه داره چون نازنيني هست كه منو مسخره كنه وبه من بگه كه چقدر دوستم داره و اگه ظرفا رو بشورم بيشتر دوستم داره !!
دوستت دارم نازنين !!!!!!با همه ي مصيبت هايي كه داري !!!!و از اول مهر متنفرم با همه ي ......
پي نوشت:مانياي عزيز مي خواي جوابتو تو وبلاگ بدم ؟؟؟
2-مسعود مي كشمت
3-ببينم شما از اول مهر خوشتون مياد ؟؟؟؟؟
4-اصفهانيا كامنت بذارن كارشون دارم
۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سهشنبه
بي تربيت
وارد كه ميشود برق از كله ام مي پرد !!شنيده بودم بچه هاي امروزي زيادي پر رو هستند ولي اين يكي نوبرش بود !!راستش را بخواهيد هيچ از بچه ي لوس و ننر با تربيت هاي روشنفكرانه امروزي خوشم نمي آيد !مادر هايي كه فكر مي كنن به بچه نبايد نكن گفت و براي لوسي و بي ادبي بچه هايشان ذوق مي كنند !!به عنوان آدمي كه مدت ها اجاقش كور بوده و حالا مي تواند بچه دار شود هيچ وقت حس نمي كنم كه اگر بچه دار شوم چنين مي كنم و چنان برايش مي خرم !!!خلاصه از سر و كول مبل اتاق نشيمن بالا مي رود و نقل توي قندان را رو فرش مي ريزد ،از همه بدتر ميرود و گلاب به رويتان لگن مرا مي آورد وسط پذيرايي و حسابي مرا سنگ روي يخ مي كند !!!وارد حمام اتاق بالا ميشود و ريش تراش مرا پايين مي آورد !!!و مي پرسد اين چيه ؟؟؟ميگم ريش تراش !!!همه مردها سيبيل دارن ؟؟مي گويم بله !!!دوباره ميپرسد منم سيبيل در مي آورم ؟؟؟باز ميگم بله در مياري !!يك دفعه ناراحت ميشود و گريه مي كند و داد مي زند كه من دوست ندارم سيبيل درارم !!!!مادرش بالاخره صدايش در مي آيد و عوض اينكه بگويد بچه برو اين هايي كه برداشتي بذار سر جاش و از من معذرت بخواهد كه بچه اش (حيف بچه كه بگويم به او )رفته بالا و وارد حمام اتاق خواب ما شده و هر چه كه به دستش آمده آورده پايين و كلي هم بي تربيتي نثارمان كرده با لحني پر از لوسي به بچه اش مي گويد :چرا مادر ؟سيبيل كه دراري يعني مرد شدي واسه خودت !!اون وقت ميري دانشگاه مثل امين دكتر ميشي بعد برات خونه مي خرم بعد برات ماشين مي خرم !بچه ميزنه زير گريه بعد ميگه يعني بايد از پيشت برم ؟مامانش ميگه :نه من ميام پيشت تو مياي پيشم !!!بعد تازشم برات يه زن خوشگله خوش هيكل ميگيرم،مثل نازنين !!!اينو داشت به بچه 5 ساله مي گفت !!!بچه در كمال نا باوري گريه اش قطع ميشه و به مادرش ميگويد خوب ديگه مامان زن گرفتي برام ديگه نمي خواد بموني پيشم !!!!بعدش ميره سراغ پريسا بچه ي خواهر نازنين كه از ترسش پشت من قايم شده و مي گويد :اه اه تو كه رو لپ هات هم سيبيل داري !!!برو از اونايي كه مامانم مي خره مي چسبونه به پاش بعد ميكنه بخر و سيبيل هاتو بزن !!!!برام جاي سوال بود يعني اين پدرو مادر همه ي كارهايشان را جلو بچه انجام مي دهند !!!آخر خودشان ازين بچه تربيت كردنشان خجالت نمي كشن !!!گربه هم تا 6 ماه بچه هايش را به دندان مي كشد !!!سگ هم همين طور يهني بچه ي آدميزاد از توله سگم كمتر است كه همين طور ولش كنيم ؟؟؟؟همه چيز نوبر شده از همه بيشتر تربيت ها !!!!ما بچه بوديم زندگي مقررات داشت !يه نفر دعوامون مي كرد ،يكي باهامون حرف ميزد قانع شيم ،توي مهموني ها هي برامون خط و نشون ميكشيدن كه دست به فلان چيز نزن ،يا لا اقل خود صاحب خونه رو دعوا نمي كردن اگه بهمون ميگفت بهش دست نزن !!!پي نوشت :اوضاع كامپيوترم خرابه واسه همين اين طوري شد اين دفعه 2-ميگم واسه همتون فيلترم ؟؟؟چرا يعني پي نوشت ها كار دستم داده ؟؟؟3-ف.دورود جون سياهنامتو اينجا بستن !!!مامانت برام يه فيلتر شكن فرستاد تا پيدات كنم !!!4-از اينكه دير آپ ميكنم معذرت ميخوام بايد يه كاري رو رله كنم كه يه ذره سخته 5-تو پست بعدي ميخوام در مورد اولين روزي كه دانشگاه رفتم بنويسم از دستش نديد !!شايد شما هم تجربه تون مشابه باشه!!!
۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه
ختم پارتي
شب توي خوابگاه هستم تا به يكي از دوستان در جابجايي اتاقش كمك كنم تلفن زنگ مي زند صداي شادماني از پشت خط مي گويد سلام آقا ما رو شناختين ؟
-زهره تويي!!
-آقا آب دستتونه بذارين زمين بياين كه خانوم جان به رحمت خدا رفت
-كي ؟؟؟
به خانه مي روم ،اهل فاميل همه جمعند، زهره هي اين ور و آن ور مي دود و در حاليكه زور مي زند تا خوشحالي اش را قايم كند مي گويد آقا حيف شد زن نازنيني بود!!!!
البته من معتقدم كه هر كس را در جايگاه خودش مي سنجند يعني اونم دراكولاي نازنيني بود و حتما بي نظير(!)
روز تشييع جنازه كه مي شود از آن جا كه قد بلندترين فرد فاميل من بودم ،علم سر قبرو ميدن دست من !!!
مي گويند رسم است كه داماد برود تو قبر مادر زن ،اما از آن جايي كه خانم جان خودش دوتا داماد هايش را كفن كرد و تو قبر گذاشت به من مي گويند كه بروم
-من از مرده ميترسم !!!
جداً دانشجوي پزشكي مگر از مرده مي ترسد
-بستگي به مرده اش دارد !!!
از آن سر عمه روشنكم كه 14 سال بود مرا نديده بود و همون صبح از پاريس آمده بود با گريه مي آيد به سمتم و آن چنان فشارم مي دهد كه ريه هايم به دهنم مي آيد !!!
-عمه جون خدا صبرتون بده !!
-چرا عمه !؟؟؟؟!!!
-خاانوووم جان ديگه !!
-هااااا !!!خانوم جانو ولش كن عمه !!تو رو كه ديدم ياد بابات خدا بيامرزافتادم مثل سيبي كه از وسط نصفش كنن ولي رنگ چشات مثل مامانت آبيه !!!اوا مريم جون سلام چقدر خوشحال شدم از ديدنت !!بالاخره از دستش راحت شدين !!!!!!!!!!!!!
اينو خواهر شوهر به عروس بزرگه (خالم) ميگه !!! از اون سمت داييم مي ياد ميگه فردا تولدت تو خونه ي ما ست !!!
فردا كه ميشه ميگم بده ما عزاداريم همون سياه بپوشم برم !!!ميرم در كه باز ميشه خشكم مي زنه !!عمه روشنكم به عنوان صاحب عزا لباس قرمز پوشيده و موهاشو ميزانپيلي (شايدم ميزانبيلي!!!خوب ما مرديم ديگه )كرده و كلي آرايش !!!بقيه هم همين طور عمه روشنك از آن ته داد مي زند عمه هر چي تو پاريس بود و به دردت مي خوردو من بودجه ام مي رسيدو برات بار كردم آوردم الهي 200 سالت بشه !!!
آن طرف تر كه عكس خانوم جان هست (،البته بماند كه كلي گشتيم تا يه عكس كمي ترسناك پيدا كنيم چون همه ي عكس ها زياد ترسناك بودن)زيرش نوشته بود:
خانوم جان عروج شادمانانه ات مبارك !!!!!!!!!!!!!!
پي نوشت :عزيز مهربانم ،نازنين من 34 سالگي ات مبارك !كاش مي توانستم احساسم را از وجودم بگويم ولي دريغ كه قلمم براي تو هميشه لنگ است
2-منم روز قدسو سبز كردم و رفتم راهپيمايي !!البته بيشتر ويلچر پيمايي !!
3- خانوم مريم .ف تولدتون پيشاپيش مبارك
4-مهدي از كامنتت متشكرم
4 ف. دورود جان قبليه در راستاي همون كاري بود كه مي كردم !يه جور خاطره ...
5-دانشجويان جديدالورود ،دانشجو شدنتان مبارك
-زهره تويي!!
-آقا آب دستتونه بذارين زمين بياين كه خانوم جان به رحمت خدا رفت
-كي ؟؟؟
به خانه مي روم ،اهل فاميل همه جمعند، زهره هي اين ور و آن ور مي دود و در حاليكه زور مي زند تا خوشحالي اش را قايم كند مي گويد آقا حيف شد زن نازنيني بود!!!!
البته من معتقدم كه هر كس را در جايگاه خودش مي سنجند يعني اونم دراكولاي نازنيني بود و حتما بي نظير(!)
روز تشييع جنازه كه مي شود از آن جا كه قد بلندترين فرد فاميل من بودم ،علم سر قبرو ميدن دست من !!!
مي گويند رسم است كه داماد برود تو قبر مادر زن ،اما از آن جايي كه خانم جان خودش دوتا داماد هايش را كفن كرد و تو قبر گذاشت به من مي گويند كه بروم
-من از مرده ميترسم !!!
جداً دانشجوي پزشكي مگر از مرده مي ترسد
-بستگي به مرده اش دارد !!!
از آن سر عمه روشنكم كه 14 سال بود مرا نديده بود و همون صبح از پاريس آمده بود با گريه مي آيد به سمتم و آن چنان فشارم مي دهد كه ريه هايم به دهنم مي آيد !!!
-عمه جون خدا صبرتون بده !!
-چرا عمه !؟؟؟؟!!!
-خاانوووم جان ديگه !!
-هااااا !!!خانوم جانو ولش كن عمه !!تو رو كه ديدم ياد بابات خدا بيامرزافتادم مثل سيبي كه از وسط نصفش كنن ولي رنگ چشات مثل مامانت آبيه !!!اوا مريم جون سلام چقدر خوشحال شدم از ديدنت !!بالاخره از دستش راحت شدين !!!!!!!!!!!!!
اينو خواهر شوهر به عروس بزرگه (خالم) ميگه !!! از اون سمت داييم مي ياد ميگه فردا تولدت تو خونه ي ما ست !!!
فردا كه ميشه ميگم بده ما عزاداريم همون سياه بپوشم برم !!!ميرم در كه باز ميشه خشكم مي زنه !!عمه روشنكم به عنوان صاحب عزا لباس قرمز پوشيده و موهاشو ميزانپيلي (شايدم ميزانبيلي!!!خوب ما مرديم ديگه )كرده و كلي آرايش !!!بقيه هم همين طور عمه روشنك از آن ته داد مي زند عمه هر چي تو پاريس بود و به دردت مي خوردو من بودجه ام مي رسيدو برات بار كردم آوردم الهي 200 سالت بشه !!!
آن طرف تر كه عكس خانوم جان هست (،البته بماند كه كلي گشتيم تا يه عكس كمي ترسناك پيدا كنيم چون همه ي عكس ها زياد ترسناك بودن)زيرش نوشته بود:
خانوم جان عروج شادمانانه ات مبارك !!!!!!!!!!!!!!
پي نوشت :عزيز مهربانم ،نازنين من 34 سالگي ات مبارك !كاش مي توانستم احساسم را از وجودم بگويم ولي دريغ كه قلمم براي تو هميشه لنگ است
2-منم روز قدسو سبز كردم و رفتم راهپيمايي !!البته بيشتر ويلچر پيمايي !!
3- خانوم مريم .ف تولدتون پيشاپيش مبارك
4-مهدي از كامنتت متشكرم
4 ف. دورود جان قبليه در راستاي همون كاري بود كه مي كردم !يه جور خاطره ...
5-دانشجويان جديدالورود ،دانشجو شدنتان مبارك
اشتراک در:
پستها (Atom)