۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

ويلچر دواني با مانع (!)

دوباره بعداز سحر تلفن زنگ مي زنه و نازنين بايد بره !!!!تا ساعت 6 صبح كتاب و جزوه ها رو پهن مي كنم ،ساعت 6 صبح ميرم حموم !!زهره خانوم دوباره گل كاشته !!!تمومه اون چيزايي كه لازمه براي اينكه يه آدم بخواد خودشو بشوره در بالاترين طبقه ي قفسه ست !چون ما خودمون ازش خواسته بوديم منتها اين خواسته ي ما به 9 سال پيش كه من قدم 190 سانت بود و روي ويلچر نمي نشستم بر مي گشت نه حالا!!!از قفسه آويزون مي شم و با هزار تا بد بختي و سلام و صلوات وسايل مورد نيازمو بر مي دارم كاملا برام مشهود ميشه كه اگه يه بار ديگه چنين بي تربيتي به ساحت مقدس قفسه ي حموممون بكنم اين وضع رو تحمل نخواهد كرد و حتما ميشكنه !!!!بعد اون همه تلاش صبحگاهي وقت فاجعه ي روز ميشه و اون پوشيدن لباسه !!!خدايا اين يكي ديگه خيلي سخته ،حدودا بعد از 45 دقيقه تلاش .ومقاومت بالاخره موفق ميشم لباسامو بپوشم و با دلي خجسته ازين پيروزي از اتاق ميام بيرون كه برم بيمارستان آمآآآآآآآآآآ
-واي نه نرو
اين التماسي كه خوندين تقاضاي عاجزانه ي من از برق خونمون بود كه الان داشت مانند روحي از بالا بر روي پله خارج ميشد !!!ظاهرا فجايع امروز نمي خواد تموم بشه !!!
نگاهي با تاثر و بيچارگي به 28 تا پله ي پيش روم كردم در حاليكه به خودم لعنت مي فرستادم كه چرا خونه رو دوبلكس ساختم !!!خوب نازنين دوست داشت كه دوست داشت !!!آدم بايد آينده نگر باشه و كمي هم كف دستش رو بو كنه كه ممكنه چند سال ديگه نتونه از پله ها بالا و پايين بره با موبايلم يه زنگي به اتاق سرايداري ته باغ مي زنم اما ظاهرا مش رحمان تلفنو از پريز كشيده كه يه وقت خروس بي محلي مثل من ساعت 8 صبح از خواب بيدارش نكنه !!!به اتاق خواب رفتم و از پنجره آويزوون شدم !!آويزوون شدن من جمله كارهايي هست كه اين روز ها بهتر از ميمون ها انجام مي دم
-فيشت مش رحماااان _فوشت
در حالي كه آب لب و لوچه ام رو كه در اثر يك تلاش ناكام براي سوت زدن جاري شده بود پاك مي كردم ياد نازنين افتادم كه اگه منو تو اين صحنه مي ديد حتما مشتي خاك به خاطر اينكه بلد نيستم سوت بزنم بر سرم مي ريخت !!آخه 12 ساله كه داره بهم سوت زدن ياد مي ده ولي خوب هر كاري نياز به استعداد داره !!تصميم مي گيرم كه از اصوات مشابه سوت استفاده كنم ولي مثلا چي ؟؟؟مثلا مش رحمان هوووووووي ي ي ي ي ؟؟هوي ؟؟نه بابا بده، طرف جاي بابابزرگمه حال سرايداره كه باشه !!!اين خوبه
-مش رحماااااااااان هي ي ي ي ي ي ي ي ي؟؟؟؟؟؟؟
بعد بيست بار داد زدن بالاخره صدامو مي شنوه و خميازه كنان مياد سراغم
-ببين مي توني منو بياري پايين ؟
-آقا ما كمرمون درد مي كنه
-اي بابا
-ميگم برم زهره رو بيدار كنم بياد !!!
-نه
تو دلم گفتم :تو خودت سوار كول زهره نشو نمي خواد ديگرانو سوار كولش كني
-خوب لا اقل كمكم كن بشينم سر پله
ياد بازي بچگي هامون افتاد كه نشسته از پله ها پايين ميومديم !!!چه بازي پر محتوايي بود و ما خبر نداشتيم !!!خلاصه ساعت 11 به بيمارستان رسيدم !!سوپروايزر بخش كه داشت به خاطر تاخير من شاخ در مياورد با علامت سوال هي نگام مي كرد !!اما يه وقت فكر نكنين قصه تموم شد هاااا ،حالا همش منو مي خوان و من مجبورم با سرعتي هر چه تمام تر ويلچر دواني بكنم تا سر وقت سر مريضام برسم !!!خلاصه عجب روزي بود !!!
پي نوشت:از زهره خانوم كه انباري اتاق ما را تميز فرمودند و ما را سرفراز كردند متشكريم ،اگر بقيه ي خانه را هم تمييز مي فرمودند بيش تر خوشحال مي شديم ،البته نه اينكه اين اقدام ارزشمندشان را ارج ندهيم هاااااا ولي خوب .....
2-گفته اند در جريانات اخير 29 نفر كشته شدند كه 20 تاشون بسيجي بودند البته هنوز نگفته اند چند نفر از برادراني كه در كهريزك با شيشه ي نوشابه چيز شدند بسيجي بودند يا برعكس چند نفر از دوستاني كه برادران را با همان شي ء چيز فرمودند بسيجي بودند
3-ازم پرسيده بودين مگه با اين شرايط جسميتون مي تونيد كار كنيد ؟بله مي تونم مگه چشه !!دوستاني در اين مملكت هستند كه با وجود عقب ماندگي ذهني در پست هاي بالا مشغول خدمتگزاري به خلقند مگر ما چمان هست !!!

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

چقدر دنبا ........

از در بيمارستان كه وارد ميشم با يه پسر جوون ميرم تو آسانسور به نظرم مي آد كه چقدر رنگ پوستش سياهه !!!!!پسر جوون باهام از آسانسور خارج ميشه
_سلام آقاي دكتر
-سلام خانوم !!به انترن ها بگيد بيان
پسر جوون هم مياد!!!
-تو هم انترني ؟؟
-بله
-تو اين يه هفته كجا بودي ؟؟؟
-شهرمون !!!!!يكي از دوستان شيفتمو قبول كرد منم جاي اون وايميستم !!!
كارم كه باهاشون تموم شد رفتم پي كاراي خودم تو ذهنم يه آشنايي غريبي با اون پسر داشتم !!!كجا ديده بودمش ؟؟؟؟يادم نمي آد!!!
دو ساعت بعد دوباره ديدمش
_شما دكتر احمدي پور هستيد ؟منو به خاطر داريد ؟
-نه !!!بايد چي رو به خاطر داشته باشم ؟؟؟
-11 سال پيش تو زابل!!
خاطره ي منسوخ سالها پيش در ذهنم رسوخ كرد ،خاطره اي كه مدت هابود فراموش شده بود !!
آن زمان ها كه نازنين كتاب مي خريد و به سيستان مي رفت و من به غيرتم بر مي خورد كه او به تنهايي راه بيفتد و به جايي مثل سيستان برود و با وجود بي ميلي ام با او همراه مي شدم ،سفر آخرمون به خاطر يه پسر 15 ساله بود كه شاگرد اول سيستان شده بود و پدرش به او اجازه نمي داد كه به دبيرستان برود !!!به نظر پدرش تا همون جا هم زيادي درس خوانده بود اما پسر كه خيلي مشتاق بود درس بخواند و جرئت كل كل با پدرش را هم نداشت دست به دامن نازنين شده بود ،اون زمان كه ما تازه ازدواج كرده بوديم و من از هر فرصتي براي ابراز علاقه به نازنين استفاده مي كردم ،به پدرش گفتم كه هزينه تحصيلش رو من تقبل مي كنم !!!و هر ماه مبلغي رو به يه حساب تو زابل منتقل مي كردم !!مبلغي كه زياد نبود ،البته براي من !!!!بيشتر به خاطر نازنين بود !وقتي داشتيم بر مي گشتيم اون پسر با خوشحالي پشت سرمون تا يه مسافتي رو دويد !!!
حالا شده بود انترن !!زير دست خودم !!!
-من هموني ام كه ....
دنيا واقعا كوچيكه !!!بعضي وقت ها خوبه كه كوچيكه !!!
-فكر مي كنم شناختمت
-شما فقط موهاتون كمي سفيد شده
- تو ولي حسابي مرد شدي !!!خوشحالم كه يه بار .......
نمي دونستم بايد چي بگم ،دلم نمي خواست زياد احساساتي شم يعني نشون بدم كه خيلي احساساتي شدم
-از بابت اتفاقي كه براتون افتاده واقعا متاسفم ،من هميشه براتون ......
-پس اگه برام دعا نمي كردي حتما الان بايد ميومدي سر خاكم !!!
-ديدن تو ،تو اين موقعيت بهترين احساسي رو بهم داد كه ....كه موفق باشي
ازش جدا شدم در حالتي كه از نازنين ممنون بودم كه باعث شد يك بار چنين حس لذتي بهم دست بده !!!!از خدا كه باعث شد دوباره بفهمم كه راهم ......
پي نوشت :تو كامنت هاتون بهم گفتيد چرا جواب كامنت ها رو نمي ديد !!!!چون تو پست هام همه ي اون چيزايي كه مي پرسين هست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!يه با ازم پرسيديد تخصصم چيه ؟بعد من جواب دادم !!بعد دوباره همون سوالو هموني كه پرسيده بود دوباره پرسيد !!!دوباره جواب دادم بعد يكي دوباره همون سوالو دو تا كامنت پاييت تر از جوابم پرسيد !!!البته حق با شماست ،تو اين مدت من اينقدر درس خوندم كه همه چيز رو طوري مي خونم كه انگار مي خوان ازش امتحان بگيرن !!!!سعي مي كنم به كامنت هاتون جواب بدم
2-تجربه ثابت كرده وقتي مي گم كتمنت بذاريد ،مي ذاريد ،پس دوستان بياييد كامنت بگذاريد

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

تا اطلاع ثانوي......

ساعت 3 و نيم بعد از ظهر بود كه آمدم از بخش بيرون ،پنجره ي اتاق دكتر مروي را باز كردم ،باد گرمي به صورتم مي خورد كه حالم را بدتر از قبل مي كند ،از ديشب هنوز حالم به جا نيامده بود ،حس بدي داشتم از سكوت .......
ديشب اصلا نخوابيم و فقط توي خودم بودم،حدودهاي ساعت 2 هم كه داشت خوابم مي برد تلفن زنگ خورد و ؛يك خانمي بود كه خواهرش بيمار نازنين بود و دو هفته زودتر از موعد دردش گرفته بود
_نازنين اين طوري ميري به سحرم نمي رسي ،يعني بي سحري روزه مي گيري ؟

_چي كار كنم امين جان نمي تونم بنده خدا رو ول كنم سحري بخورم كه
_آره ،اين روزها خيلي ها بي سحر و بي افطار روزه مي گيرن ،خيلي ها هم كه امسال مي خواستن روزه بگيرن ديگه نيستن كه بگيرن
_حالت داغونه ها امين !!!خوب نمي توني تحملشون كني مثل بقيه ي خلق خدا نگاهشون نكن !!!ببين از ديشب چه جوري رفتي تو لك ؟؟؟؟؟
_م م م م م!!!بايد همين كارو بكنم ،برو به سلامت ،ولي افطار بيا خونه ،منم ميام !!
هنوز حالم بهتر نشده كه پيجر بخش صدام مي كنه !!!عجب روز شلوغيه امروز !!پس اين انترن ها اينجا چي كارن ؟؟؟من كه پرستار نيستم هر كي اوخ ميشه منو صدا مي كنه !!!
مي دونستم وظيفه ي خودم بود كه برم ولي دلم مي خواست غرغر كنم ،دوست داشتم يه چيزي رو مي كوبيدم زمين تا بشكنه !!!دلم مي خواست نازنين رو مي ديدم براش گريه مي كردم !!!اين ها همين طوري اند اين چيزا رو نشون ميدن كه آدم مطمئن شه مملكتش همين طوري بي در و بي پيگر باقي مي مونه !!!اوايل كه ازدواج كرده بودم پدر خانمم يه فكاهي از اطلاعات برامون تعريف كرد كه بعد ها تو خونه ي ما شد ضرب المثل
ميگن يه روز بچه هاي اطلاعات دستور مي گيرن برن يه خرس و پيدا كنن ،بعد از يه مدتي يه خرگوش ميارن به رئيسشون نشون ميدن !!!رئيسشون به خرگوشه ميگه تو كه خرگوشي چرا اعتراف كردي خرسي ؟؟؟؟خرگوشه هم ميگه :نه قربان من همون خرسم !!!!!برادرا ديشب توجيهم كردن !!!!!!اون موقع مفهوم حرف پدر خانمم رو نمي فهميدم ولي الان دارم مي بينم كه برادرا چه جوري توجيه مي كنن آدمارو !!!!
خلاصه اينكه امروز زياد حالم به جا نبود !!!كاش مي تونستيم كاري كنيم كه اينقدر در وجودمون حقارت نكشيم !!!!اين قدر برايمان نقشه نكشند !!!اين قدر از ما ......
پي نوشت :تا اطلاع ثانوي يعني تا زماني كه كمي از اين حناقم خوب شود از شما براي گذاشتن چنين پست هايي پوزش مي طلبيم !!!
2-چقدر اذيت مي كنيد آدمو !!يكم كامنت بذاريد دلم وا شه !!!!از صبح كه همش بيمارستان داريم واي و آه مي شنويم !!!تلويزيون داخلي و خارجي هم كه نگاه كردن ندارد !!پاي اين وبلاگ هم كه مي آييم حالمان به كل گرفته مي شود
3-وبلگ روزنه هم براي همسر مصطفي تاج زاده است ؛اگر وبلاك هايي از اين دست مي شناسيد برام كامنت بذاريد

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

به خدا پناه مي بريم كه او ......

بعد از 13 ساعت كشيك به خانه مي آيم 2ساعت باقي مانده از كشيكم را دوستم متقبل شده بود ،نازنين هنوز از كار بازنگشته و من هنوز روزه ام را باز نكردم !!!ساعت 45/8 است تلوزيون را روشن مي كنم وخرمايي كه در دهانم است را فراموش مي كنم ،دارند اعتراف كسي را مي خوانند كه او را مي شناسم :سعيد حجاريان !دوربين كمي آن طرف تر هم مي رود چهره ي بهزادنبوي راهم مي شناسم !!قلبم سينه ام را در هم مي فشارد اين دردم كمي فراتر از پزشكي است ،درد بي نشانه !!!از آن ميانه ها چهره ي كسي توجهم را جلب مي كند ،او را هم مي شناسم :محمدرضا جلايي پور است !كه رو به دوربين لبخند مي زند !!كمي از درد سينه ام كاسته مي شود با اين پوزخند شيرينش !!چقدر معني داشت اين كار زيبايش !!در خودم فرو مي روم به ياد زمان جنگ مي روم ،آن موقع كه جنازه ي پدر ها را بي دست و بي پا مي آوردند !آن زمان كه مادر ها با عكس پسرشان اينجا و آنجا مي رفتند تا بلكه كسي پسرشان را در جبهه ديده باشد ،ياد روزهاي مدرسه كه بچه هاي كلاسمان دانه به دانه كس و كارشان را از دست مي دادند ،ياد دوست مهربان و عزيزم كه فرزند شهيد بود ،كه نخبه بود و اكنون كيلومترها دور تر از من است ،چه خوب شد كه نام وبلاگش را سياهنامه گذاشت ،چه اسم درستي براي اين كارنامه گذاشت !!!چقدر كثيف است اين روزها ،اين هوا،چقدر مسموم است اين ........
دست هايم مي لرزد !ما هم زخم خورده ي جنگ بوديم !!به ياد خدايم مي افتم كه اين روزها تنها به عشق او با دردهايم مي سازم و روزه مي گيرم ،به ياد خدايي كه مرا در كودكي از آن همه بلا حفظ نمود و اين كودك پدرمرده را چنان حفظ كرد كه امروز از آن چه دارد تنها وتنها خداي مهربانش را مي ستايد !!!تنها به خدا مي گويد كه چقدر دوست دارد دور شود از اين خاك غريب !!!به ياد خدايي كه مي گويد :ان الله لا يهدي القوم الكافرين
پي نوشت :اين پست هم براي جلوگيري از خفه شدگي بود
2-در نظر سنجي قبل 79 نفر شركت كردن كه همه به گزينه 1 يعني بله راي داده بوند
3-خداوند به ما و همه ي اين مردم صبر دهد كه با آنچه به سرمان مي آورند بسازيم

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

عمه سرور فرت

قضيه عمه ام اين شد كه بعد از اينكه من با مخ از 28 تا پله ي خونمون افتادم پايين ،عمه ي مهربانم نتونست دلش رو آروم كنه و برگشت خونه ي ما !!!!!!بعدش گفت كه مطمئنه كه برادر زاده ش چشم خورده ،حالا كي به اين برادرزاده ي فلج كه تازه بچه دارم نميشه حسوديش شده ،خدا مي دونه !!!!!بعدشم قضيه ي اسپند و ....
فرداش من پيشنهاد دادم كه خونمونو مناسب سازي كنن ،البته نه به خاطر اين اتفاق بلكه به خاطر نازنين !!چون اگه خونمونو مناسب سازي نمي كردن ،بايد چند وقت ديگه كمر نازنين رو مناسب سازي مي كردن ،چون الان كه مي ريم بيمارستان و دانشگاه !!!!پدر كمر نازنين در مياد تا منو از 28 تا پله كول كنه بياره پايين !!!!همون طور كه در پست هاي اوليه نوشته بودم ،زماني كه دانشجو بودم در يك شركت تجهيزات پزشكي كار مي كردم ،از يكي از دوستانم خواستم كه يكي از بروشورهاي مربوط رو برام بفرسته !!!عمه سرور بعد از خوندن بروشور گفت :به نظر من (نمي دونم البته كي ازون نظر خواسته بود!!!)اين قرتي بازي ها فايده نداره !!!!!بايد يه پرستار زن خوب براش بگيريم براي اينكه مورد شرعي هم پيش نياد يه صيغه ي محرميت هم براشون مي خونيم !!!!!!!
تو دلم گفتم :حتما خوشگل هم باشه ،بچه دار هم بتونه بشه (!) اين قضيه تو اين فاميل موروثيه !!!اين اتفاق يه بار براي مادرم هم افتاده بود ،زماني كه بابام زنده بود يه بار خانم جان خفن خودشو ميزنه به مريضي !!بعد ميگه رفتم دكتر ،دكتر گفته پسر بزرگت بايد بره يه عروس تازه بياره كه از تو مراقبت كنه !!!يعني آقاي دكتر در واقع براي باباي مرحوم ما تجويز فرموده بودند (!)بيچاره بابام با همون يه زن فقط 4 سال و 3 ماه تونست زندگي كنه ....حالا بگذريم
همون موقع يه نگاه به نازنين انداختم كه داشت براي جلوگيري از خنديدن به شدت لب هاشو مي جويد !!!!!بعد با يه حالتي كه كسي نشنوه زير گوشم گفت :
-خوب شد هوش و استعدادت به عمه ات نرفته !!!!
خلاصه اينكه فرداش دوستان آمدند و خونه ي ما رو مناسب سازي كردن البته نه مثل پارك ها كه از مانعش فقط ويلچر رد نمي شه !!!!
روز جمعه هم عمه جان فرت شدند و تشريفشان را بردن !موقع بدرقه ياد اون فيلم مهران مديري افتادم تو اون قسمتش كه درباره ي افعال معكوس حرف مي زد :
-بازهم ازين كار ها بكنيد عمه جان (يعني برو ديگه پشت سرت رو هم نگاه نكن )
-ما هميشه مشتاق ديدارتونيم (يعني مي خوام صد سال سياه نبينمت )
.........................................................................................................................................................
ديشب هم مارفتيم با همسرمون براي افطار الواتي پارك جنگلي كوهسار ،جايي كه ما با هم از زمان جوونيمون خاطره زياد داريم كليه ي صحبت هاي رد و بدل شده را به خاطر دوستان زير 18 سال و اصل رازداري در زندگي ،نمي توان نوشت
اما من يك لپ تاپ نو براي نازنين خريدم و اون هم برام يه گوشي جديد خريد (گوشي تلفنم تو تصادف گم شده بود )به اضافه ي كلي حرف هاي دلانه ي زندگي (همون درد دل )
پي نوشت :داد خدا و مردم و خويشاوندان نزديكت را از خود بده ،و آن كس را كه از رعيت خويش دوست مي داري ،كه اگر داد آنان را ندهي ستمكاري ؛و آن كه بر بندگان خدا ستم كند ،خدا به جاي بندگانش دوشمن اوست ؛و آن را كه خدا را دشمن گيرد ،دليل وي را نپذيرد و او با خدا سر جنگ دارد ،تا آنگاه كه بازگردد توبه آرد ،و هيچ چيز چون بنياد ستم نهادن ،نعمت خدا را دگرگون ندارد،و كيفر او را نزديك نيارد ،كه خدا شنواي ستمديدگان است و در كمين ستمكاران و در اين باره نيك بنگر كه اين دين در دست بدكاران گرفتار است ،در آن ،كار از روي هوس مي رانند و به نام دين دنيا را مي خورند
عهد نامه مالك اشتر _نهج البلاغه
2- در اين روز ها براي همه دعا كنيم ،براي دوستان در بندمان ،براي دشمنان دنيا خوارمان
3-دو وبلاگ كه در حاشيه ي سمت راست قرار دارد :
1)سياهنامه كه مي توانيد آخرين اخبار سياسي را دنبال كنيد
2)پرده نا تمام كه وبلاگ فاطمه شمس همسر محمدرضا جلايي پور است
4-متن بالا را از نهج البلاغه براي دوستاني نوشتم كه فكر مي كنند خواندن اين كتاب ها براي ثواب است نه تامل!!!!

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

چه خوب شد كه ......

اين روز ها با خودم فكر مي كنم چقدر خوب شد كه ما هميني هستيم كه هستيم
چقدر خوب شد كه خودمان شب وروز درس خوانديم ،خودمان بدون هيچ منتي ،فقط با عرضه ي خودمان دانشگاه رفتيم !!!!
چقدر خوب شد كه اصلا به دانشگاه رفتيم و فهميديم دنيا دست چه كساني است ؟؟؟
چقدر خوب شد كه عنوان نخبه رويمان نرفت !!!!!آخر مملكت ما مهد نخبه پروري است !!!!وقتي نفر 4 كنكور كسي كه همه در نخبه بودنش شك نداشتند به مشهد مي رود براي ادامه تحصيل و يك يدك كش نام پدر ،در تهران مي نشيند در دلمان قند آب مي كنند كه نخبه نيستيم !!!!راستي چه خوب شد كه نفر اول كنكور نبوديم !!!آخر نفر اول كنكور بودن اينجا مزاياي ويژه دارد!!!!مثلا كامپيوتر شخصي !!!!لپ تاپ شخصي !!!سلول شخصي !!!!!همه جا شخصي مي برنت !!حتي شوفاژخانه هم به تنهايي مي برنت !!!قول مي دهند به تنهايي تو را بازجويي كنند ،براي اينكه به راحتي بتواني به امور نخبه شدنت بپردازي از ديدن خانواده ات هم جلو گيري مي كنند ......
اگر هم آزادت كردند قول مي دهند بگذارند تا جهانيان از وجودت بهره ببرند ،مي روي يك جاي دور ،آن قدر دور كه ديگر هوس نخبه بودن در اين مملكت را از سر به در كني ،هواي خاك وطن از ذهنت دور شود ....بروي
اصلا نخبه به چه كاري مي آيد ؟؟چه خوب شد ما از آن آدم هاي بي مصرفي كه اسمشان نخبه است نبوديم !!!چه خوب شد ما از آن آدم هايي هستيم كه هي بايد بدويم و نرسيم !!!خيلي بهتر از آن است كه نخبه شويم ،حسابي بدويم ،وقتي رسيديم ،آن وقت حسابمان را برسند ،همان بهتر كه هيچ وقت نمي رسيم ،اصلا تا وقتي دوستان سهميه دارند ما كه هستيم كه بخواهيم برسيم !!!ما را همين به كه نه نخبه ايم ،نه يدك كش نام پدر ،مارا همين به كه هي ميدويم و ميدويم وهي نمي رسيم و نمي رسيم ....دوستان به جاي ما !!!!چه فرقي دارد ؟؟؟؟؟ما را كه نه هواي انفرادي به سرمان زده ،نه دوري از خاك وطن !!
چه خوب شد كه ما همينيم كه هستيم !!!!
پي نوشت :اين قسمت را براي نخبه اي نوشتم كه اين روز ها در بند است
2-فردا چيزهايي را مي نويسم كه منتظرش هستيد
3-اين چيز ها را اگر نمي نوشتم خفه مي شدم !

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

خوب خوب نازنينم

همه مي پرسند :
چيست در زمزمه ي مبهم آب
چيست در همهمه ي دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را،هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل
همه را مي شنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را ،تو بدان
تو بيا
تو بمان با من ،تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گل ها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
توببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را،تو بگو
قصه ي ابر هوا را،تو بخوان
تو بمان با من،تنها تو بمان
در رگ ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست
آخرين جرعه ي اين جام تهي راتو بنوش
پي نوشت :ف.درود عزيزم از حضورت صميمانه متشكرم
از تبريك ها ي همه ي شما هم متشكرم
روز پزشك بر تمام پزشك ها مبارك
و در آخر نازنين ،عزيز مهربانم دوازدهمين سالگرد ازدواجمان مبارك